حكيم ابوالقاسم فردوسى
106
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
بدهد و همهء نام و ننگ سپاه به دو باز مىگردد . پس اگر مرا به جنگ با تو فرمان دهد ، براستى كه درمانى بر اين داغ دلم باشد . آنگاه خواهى ديد كه چون پا به جنگ گذارم ، چگونه سر از ننگ بشويم . هومان كه چنين سخنانى را از فريبرز بشنيد ، به دو گفت : بس است . از تو تنها گفتارى مىبينم . با اين تيغى كه به كمر بستهاى ، چرا از جنگ با سواران دورى مىكنى ؟ پس با اين گرز ناخوبت كه بر كلاهخود و جوشن كارگر نمىشود ، به كارزار بشتاب . رزم خواستن هومان از گودرز هومان از آنجا بسان ديوى بدساز بازگشت و كمربستهء كين ايرانيان به نزديك گودرز كشوادگان آمد و بانگ بلندى بر او بزد كه : اى مهتر پر منش ديوبند ، هر آنچه كه به شاه ايران به هنگام آوردن اين سپاه گفتهاى ، شنيدهام . نيز از آن پيشكش شاه و فرمانى كه به تو داده و پيمانى كه با تو در بارهء پيران سالار بسته است ، آگاهم . پسر برگزيدهات - آن گيو لشگرپناه - كه به سوى سپاه توران فرستادى ، همه را بازگفت . اكنون پس از آن كه به شاه و خورشيد و ماه و تخت و تاج سوگند خوردى كه : اگر به هنگام كارزار چشمم به پيران افتد ، او را نابود سازم و پس از اين كه بسان شير ژيان سپاه را بيآراستى و آرزوى جنگ ما كردى ديگر چرا بسان مستمندان و همچون ميشى فرو مانده و سرافكنده در پس كوه بنشستهاى ؟ به مانند نخچيرى هستى كه از برابر نرّه شيرى بگريزد و شير دلير از پس او بتازد و آن نخچير ، جاى تنگى را در بيشهاى گزيند و از براى نگاهداشت جانش ، نام و ننگ نجويد . از چه رو سپاهيان را در پسِ كوهسار نگاه داشتهاى ؟ بيا و اين سپاهيانت را به دشت بيآور . آيا با شاهت اين چنين پيمان بسته بودى كه بر كينهگاه ، كوه را باروى خود گيرى و بدان پناه ببرى ؟ گودرز كه چنين شنيد ، به دو گفت : اگر چه سخن گفتن با تو روا باشد ، ولى انديشه كن . تو اينك چون پاسخى از سپاهيان ما نيافتى ، از سرِ بىدانشى ، اين سخن را